|
امروز روز خوبی ست ، هر روز ، روز خوبی ست .
|
دقت کردید چقدر ما از شاد بودن پرهیز می کنیم ! مثل این کسایی که رژیم دارن مدام شیرینی رو می طلبیم و پس می زنیم .... من هم تا سالها فکر می کردم آدم عمیق و پر مغز باید داغون باشه ...باید نگران باشه ...باید مستاصل باشه ... الان به این فکرم می خندم ... ربط تفکر و اندیشه رو باچوس ناله و ترکیدگی روح و روان نمی فهمم ....
پ.ن. می شه مرتب بود ...محترم و خوشحال بود و فکر کرد ... به جان خودم !
1.هیچ چیزی توی دنیا دردناک تر از شنیدن جیغ یک زن و گریه بچه نیست ... مخصوصا اگه نفهمی اون زن داره به چه زبونی حرف می زنه و چی می گه ....
2. یه پاک کن برداشتم و دارم هر چیز اضافه ای رو توی زندگی می بینم پاک می کنم ... به همین سادگی !
3.هیچ وقت نفهمیدم چرا این قدر تنبلم ... ولی بالاخره بعد از ماه ها بهش غلبه کردم و شروع کردم به نوشتن و پول در آوردن ازش ....
4.فرزانه فضل گذارد
ابله به فضل کوشد!
آدم است دیگر ...گاهی دلش می گیرد ...تنگ می شود ...از 87 جا جر می خورد ... اصلن می برد و خونش بند نمی آید ...دل من هم گرفته است ... خودم می خواهد پوست خودش را بشکافد و شیرجه بزند بیرون ... اصلن دلش می خواد شکمش باد کند و هی برود جلوی آینه و خواب بچه ببیند ... یا تغییر هویت بدهد و برود قاچا ق چی اسلحه بشود ...نمی دانم ...دلش که می گیرد دلش می خواد دلش بشکافد و همه از دلش بیرون بیایند و دور هم سیگار بکشند و قهوه بخوردند و زرت زرت کنند ....
مهم نیست آدم چی باشه ، چند تا برچسب به خودش بچسبونه برای تعریف اون چیزی که هست ...فقط مهمه که حرف دهنش رو بفهمه ...صاف راه بره ... بار هستی اطرافیانش رو سنگین تر از اون که هست نکنه ... هر چرندی رو که فکر می کنه درسته رو به خورد کسی نده ... به فرم قرار گرفتن اجزای صورتش توی آینه چند وقت یه بار بخنده و مامانش رو هر چند از راه دور ببوسه !
پ.ن. هیچ لذتی توی دنیا با سیگار بعد از صبحونه برابری نمی کنه ...مطلقن هیچ لذتی !
روز جهانی کارگر مبارک!
هم به کار گر های شریفی که دارن توی کارخونه ها و کارگاه ها کار می کنن ...هم کارگر های ج /ن /س /ی .... هم خانواده هایی که توی خونه قند خورد می کنن و به ازای هر یه گونی 1000 تومان می گیرن ...هم کارگر هایی که میان خونه رو تمیز می کنن ... هم کارگر های افغانی...هم کودکان کاری که هیچ تصوری از آینده شون ندارن جز اینی که هستن ... به همه ی دست های کار ...پا های کار ... فکر های کار ...تمام کسایی که کل زندگی و تعریفشون از زیستن کاره مبارک ....کلن به هر کسی که کار می کنه برای این که نمیره ....
پ.ن. از همین جا اعلام می کنم که از فرش دستباف متنفرم ... از تصور این که بچه های کوچیک توی کارگاه های نمور با هزار و یک جور تهدید ج /ن /س /ی و مالی و ... این فرش ها رو با دستمزد ناچیز می بافن حالم بد می شه...
داشتم فکر می کردم واقعا یکی از بهترین کلمات جهان ، کلمه ی " آخیش" است . این که به یه حالت و حسی توی زندگیت برسی که دیگه هیچی نخوای ...یا دیگه چیزی نباشه که دنبالش باشی ... یه کمال درونی ...یه جمعیت خاطر ...ما توی زندگی خواسته و ناخواسته مدام دویدیم ...مدام چنگ زدیم و رها کردیم ... گاهی برای رسیدن ...گاهی برای فرار ... ولی با تمام روح و جانم دلم می خواد بگم آخــــــــــــــیش!
سلطان جواد یساری چه خوب گفت که :
لب تشنه آب میخواد
چشم خسته خواب میخواد.
دل عاشقم فقط از تو یک جواب میخواد
شبا وقتی که تو خواب نازی
چشمای خسته من بیداره
میرسه صبح قشنگ یکروز
که نگاهت بگه اره اره...
پ.ن.ای داد ! ای بیداد ! پس کی چشات می گه آره آره !؟
پ.ن.1.چی بگم که تکراری نباشه ؟!
پ.ن.2.بازآ
که توبه کردیم
از گفته و شنیده !
1.جالبه ! توی این چند سال اخیر واکنش مردم نسبت به فجایع ، رو آورن به طنزه ! متروی تهران رو آب برده اون وقت کسی نه س/وال می کنه ...نه کسی اع/ تراض ... همه چیز شده ابزاری برای خنده ...البته خنده های عصبی و هیستیریک !
2.به تازگی چی شده همه ضد نژاد پرست شدن ؟ از وقتی دستور داده شد که افغان ها حق ندارن روز سیزده به در برن توی پارک صفه ، همه یه دفعه مخالفتشون اومد ! مگه ما مردمی نبودیم و نیستیم که وقتی افغان ها رو می دیدیم شونه هامون رو بالا می انداختیم و سعی می کردیم نگاهشون نکنیم ؟ چند نفر از ما ( البته غیر از قسمت خراسان ) تا حالا دوست افغان داشتیم ؟ چرا همه چیز رو می اندازیم گردن مسولین ؟ چرا سعی می کنیم ادای مردمی رو در بیاریم که نژاد براشون حل شده است ؟ من خودم به شخصه شاهد بودم که ایرانیی از بغل یه آفریقایی رد شد و بهش گفت: سیاه بوگندوی کثیف ! تعارف ندارم ...ولی خیلی از ما برامون یه قشری از جامعه مفهوم خاصی ندارن ...مثلن خیلی از مردم براشون شهرستان های ایران اصلن وجود خارجی نداره و مردمش یه سری آدم محروم و مفلوکن که قابل ترحمند ... مثلن ما عرب ها رو دوست داریم یا هنوز داریم بهشون می گیم سوسمار خور !؟ حالم دگرگون می شه وقتی این ژست های تو خالی مردم رو می بینم ! مردمی که خودشون رو دوست ندارن ...شهرشون رو دوست ندارن و هنوز یاد نگرفتن آشغال بیسکوئیت جاش توی سطل آشغاله نه وسط خیابون ، چطور ادعای این همه جهان دوستی و نژاد دوستی می کنن ؟
پ.ن.تا وقتی یه اندیشه به عمل درنیاد ، تا قیامت هم درموردش حرف زدن، مفت گرونه !
پ.ن.1. تو روح این نژاد و وطن پرستی و این اداهای خرکی !
پ.ن.2.روی من توی این نوشته اصلن تایید برتری خواهی یه نژاد به نژاد دیگه نبود ...فقط خواستم نوک پیکان رو طرف خود مردم برگردونم ....
من زیاد از کتاب های الکترونیکی خوشم نمیاد ... تنها به یک دلیل ساده ... چون الکترونیکی هستند .... می دونی همیشه فکر می کنم علاقمندی های آدم مثل کتاب ، آشپزی ، خرید و هزار تا چیز دیگه فقط یه کار واحد نیستن ، بلکه یک پروسه اند . یک پروسه ای که از ابتدا تا انتهاش قراره لذت بخش باشن .... ولی تکنولوژی خیلی راحت میاد این پروسه رو کوتاه می کنه ...در نتیجه اون حال کردنه از بین می ره ....و واقعا نمی دونم چه جایگزینی براش وجود داره ...
پ.ن.مدرنیت ما رو خوش بخت تر کرده یا نه ؟ ابزاری که قرار بود برای آسایش ما به وجود بیان آیا ما رو شاد تر و راحت تر کردند؟
پ.ن.1. کاش هیچ گاه انگشتم ،دکمه را لمس نکرده بود ...
دیدن! بودن!
دنياي
ديگري را مي خواهم
و حرفي ديگر
و افقي ديگر!
وقتي چشم هات باز شد و تو جهان رو ديدي ، ديگه راز فاش ميشه !
هر چه قدر زور بزني كه نابينايي و داري در كور بودنت دست و پا مي زني بي فايده است !
نمي دونم ..نمي دونم ...
چه چيزي انسان رو كور مي كنه؟ ! چه بلاهت بكري اين چنين آوار ميشه در نگاهش كه نمي بينه؟
نمي دونم ... نمي دونم ...
هيچ كسي نمي تونه منكر رنج ديدن و بودن بشه ! هيچ كس !
بودني كه سناريوي بشرييت رو مي نويسه و ديدني كه مسير هستندگي انسان رو كارگرداني مي كنه !
به تازگي محو شكل صليب شدم ...اين دو خطي كه در نقطه اي خاص همديگر رو قطع مي كنند ....
سمبلي از حيات بشري!
حركت در خطوط افقي و عمودي ...
همه ما دو پاره ايم ...دو پاره كاملا متضاد ....
مثل خطوط صليب ...
خط افقي كه نماد تولد تا مرگ و خط عمودي كه نشانه اي از حيات ابدي است ...
نمي دونم ... نمي دونم ...
شايد براي حركت در خط عمودي نياز به آفريننده دارم ...
آفريننده اي كه بايد بزايمش از درون انديشه ام
مني كه در غار زندگي مي كنم ...با ذهني كاملا بدوي و خالي نسبت به آفريدگار....
مي دوني كدام صحنه از همه چيز جالب تره؟
وقتي تو داري مي بيني ولي نمي توني محتواي ديدنت رو تشريح كني!
و اين ميشه يك بلا تكليفيه جانكاه!
نه راهي براي كور شدن هست ...نه ياراي تشخيص پديده ها!
پ.ن.1 .گاهي فكر مي كنم براي وضع حمل آفريدگارم، نياز به قابله اي هست يا كه نه!؟
پ.ن.2 . نه اشتباه نکنید ! این یکی از پست های دی ماه 87 منه ... داشتم همین جوری بعد از مدت ها آرشیوم رو می خوندم و جاتون خالی می خندیدم ...چقدر قدیم من فکر می کردم ...چقدر حرف می زدم ....عجـــــــــــب! گفتم شما برای شما هم بزارم دور هم بخندیم ....
پ.ن.3.خوب به تو چه که برای وضع حمل آفریدگار ، به قابله ای نیاز هست یا نه ! واللا
این روزا یه حالی دارم ... این گار باد شدم و توی کوهستان می وزم ...
همیشه با قسمت معنوی زندگیم درگیر بودم ... همیشه انکارش کردم ...همیشه مسخره اش کردم ... همیشه حس پرستیدن رو در خودم خفه کردم ... ولی مدتیه که راه من رو می خوانه ... راهی از خاک سرخگون سرزمین های دور ... میل به تعظیم دوباره سربرآورده ... حس ساده ی زیستن ... حس قسمتی بودن از این جهان ...قسمتی از این زنجیر در هم تنیده ی هستی ...
پ.ن. من ماهیم
نهنگم عمانم آرزوست