آقا رضا و جابه جايي نقش ها !
ما توي خونه وضعيت جالبي داريم .... هيچ كس سر جاي خودش نيست و نبوده ....
من هميشه مادر خواهرم بودم ...مادرم پدر من و خواهرم بوده ...خواهرم برادر من بوده ....
من خواهر بودم براي مادرم و پدرم هم كلا نبوده !
خلاصه جا به جايي نقشها توي خونه ما وضع جالبي داره !
مادرم مثل پدر ها علاقه اش رو با پول خرج كردن نشون مي ده ....
هميشه دوست داشته من مثل خواهرم يك آقا رضا باشم ...
.سر كار برم ، خسته و كوفته با دست پر برگردم خونه و مدام از قسط و شلوغي و گروني حرف بزنم .
خواهرم هم وقتي عشقش زيادي قلمبه مي شه از من در برابر اتفاقاتي كه نمي دونم چيه محافظت مي كنه .
برام شاخ و شونه مي كشه و كلا مي شه يك آقا رضاي به تمام معنا !
منم كه مثل مادر هاي مهربون توي خونه مي شينم و وظيفه ام مرتب كردن امور و
ريختن چايي و دلداري اعضاي خانواده است ....
از وقتي يادم مياد سيما كه مي رفت مدرسه براش خوراكي زنگ تفريح مي گذاشتم ...
ازش درس مي پرسيدم .... راهنمايي اش مي كردم ....زيپ و دكمه هاش رو مي دوخته ام ....
لباس هاش رو جمع مي كردم ....
حتي الانم كه بزرگ شده وقتي از سر كار مياد دورش مي گردم و ببينم چيزي احتياج داره يا نه !
در كل هميشه تنها بودم ... هميشه مادر بودم ...
هميشه يك چيزي در من در خدمت ديگران بوده ...
يك سارايي كه هميشه بايد باشه ....!
ولي هيچ وقت نفهميدم كه ما با به دنيا اومدنمون به ساختاري كه درش قرار گرفتيم معنا مي ديم ؟
يا ساختار به ما معنا مي ده و كاركردها مون رو مشخص مي كنه ؟
الان كه قراره خودم بشم يكي از دو قطب اصلي يك خانواده جديد دارم،
مدام فكر مي كنم به هر ترفندي شده افراد خانواده رو در جاي اصلي شون بنشونم ....
چون خودم توي خانواده اي بزرگ شدم كه آدم هاش به خاطر جابه جايي رنج هاي زيادي رو
متحمل شدن و انرژي زيادي رو صرف خود نبودنشون كردن !
مني كه هر لحظه در حال شدن است و تغيير مي كنه
و با توجه به شرايط ، ممكن هر لحظه يك تصميمي بگيره و يك انتخابي داشته باشه ،
چه طور مي تونه مطمئن باشه كه تصميم دراز مدتي كه گرفته درسته ؟!
وقتي اين سوال رو از آقاي سالي پرسيدم مثل هميشه جواب داد :
ذات آدمي تغيير ناپذير است ...ذات آدمي، خداست ...بيدار است ...
نمي دونم...اين سوال هاي من تموم نمي شن ...
توي جامعه اي كه مردم مدام لنگ در هوا موندن و به هر چيزي حتي خودشون هم شك مي كنن ..
.نمي دونم تا چه حد مي شه به تصميم ها اعتماد كرد ....؟
چقدر مي شه نسبت به خود تغيير نا پذير وفادار موند ...؟!
چقدر بايد تلاش كرد و نكرد براي اين كه اين لايه بيروني و دروني يكي بشن
و سوال ها از بين برند و حقيقت ديده بشه ؟!
بايد چيزي نوشت ...بايد اين تهي ، اين تجربه خالي اين حس گسترده ،
اين عطر ابدي رو در جان كلمات زاييد ...
حس مي كنم بايد از جايي بيرون بيايم ...
جايي در دل ابرها ...در دور دست هاي بيداري!
نگاه مي كنم ، نه گذشته اي هست كه دلتنگش شوم ...و نه آينده اي كه مشتاقش ...
فقط صداي نفس هام وجود دارد و بالا و پايين رفتن قفسه سينه ام ..
كه با ضرباهنگي من رو به درون طبعي آرام و خالي رهنمون مي كند !
اسبي در من شيهه مي كشد و پاي كوبان در ادراكم جاري مي شود و نفير مي كشد
كه خدايي نيست ...من نيستم و خدا هست ....در مني كه من نيستم ...
كه او نيست و هست و همه چيز در نوسان بودن و نبودنش شكل مي شود ....!
صورتم در قاب آيينه تهي مي شود ...و من در فاصله اي ميان چشم و پلك هايم محو مي شوم !
محو مي شوم و خداياني از جنس باد و شن بر سرم
" اِقرا ِباسم َربك الذي َخلق " مي خوانند ....!
و من بارها خلق مي شوم ...از سايه اي در شب ...از صداي زنجره ها و .....
بخوان !
خالي شدنم از گوش و چشم و زبان و كلام و رنگ و لمس و حيات را بلند تر بخوان !
هیچ وقت آمی نبودم که اندیشه سیاسی خاصی داشته باشم ...
شاید چون سواد تمییز پدیده ها ی اجتماعی و سیاسی رو ندارم ....
ولی من هم مثل همه یک تعریف دم دستی از جامعه آرمانی دارم .
این رو هم می دونم سخته تعریف دومکراسی برای مردمی که
مکالمه رو نمی فهمند ...
برای مردمی با سابقه تاریخی و ادبی مونولوگی ...
برای مردمی که یاد گرفتند پایین منبر بنشینند و پند بشنوند ....
برای مردمی که در ناخودآگاهشون مرید و مراد بازند و
به سمت اندیشه هایی سوق پیدا می کنند که
رهبران اون اندیشه شخصیت کاریزماتیکی داشته باشد!
سخته ...تعریف دموکراسی برای این مردم سخته ...!
در اجلاس سران کشور ها در سازمان ملل ...
ایرانی ها هم بودند که مثل خیلی مردم دیگه اومده بودند
برای اعتراض ...
جالب بود ...
شروع کردند به بحث و دست به یقه شدن و لگد زدن به هم ...
فاجعه بود ...!
فهمیدم ما ته ذهنمون هیچ گاه مردمان دموکراتی نیستیم ...!
راه چاره رو نمی دونم ...
نمی شه سابقه تاریخی رو پاک کرد ...
چه طور می شه برای مردمی که نمی دونند دموکراسی چیه ....
دموکراسی برقرار کرد ؟!
چه طور می توان حدس زد
حرف آخر را چه کسی قرار است بزند ؟!
روسری ام باد را تکان می دهد و گوشواره هایم که در هوا چرخ می خورد .
اتاقم ...اتاق خستگی ها و خنده ها و خواب ها و خیالات دورم ....
اتاقی که دیگر خالی می شود از من ...از صدایم ...از بار امانت کتاب هایم ....
و دامن پر چینم که بر قالیچه دیگری پهن می شود
و خنده هایم که در گوش ان دیگری می پیچد ...
آن دیگری که هر روز محو و محو تر می شوم در سیاهی مردمک های بیدارش ...
در زیر و بم آهنگ قدم هایش ...
و قطاری که دیریست سوت می کشد
و دو چمدان که چشم دوخته اند به کوهستانی با مردمانی سر از دم تراشده
و این زندگی با فصل های پی در پی اش مرا به روز هایی می کشد
که پسرانم در چشانم گرگم به هوا بازی می کنند
و دخترانم بی هراس از دیو قصه های مادربزرگ در پستوی زندگی ام خاله بازی !
و من که به این فصل ها به این زندگی اعتراف می کنم !
من و گوجه فرنگي !
با ترس و لرز داشتم تلويزيون نگاه مي كردم ...
چشم هام يك جايي بيرون از صفحه خط خطي شده روبروم داشت دو دو مي زد ...
يك دفعه نگاهم تيز شد به تبليغ رب گوجه فرنگي ....!
با دست كوبيد بر سرم كه اي واي ....
گوجه فرنگي كه متولد مي شه و روي شاخه ها زندگي مي كنه و بعد تسليم طبيعت مي شه
و به راحتي مي ميره از من ، از اين حيوان دو پاي شعور مند،
بهتر مفهوم مرگ و زندگي رو درك مي كنه و بي هيچ چون و چرايي در مسير زيستن اش
حركت مي كنه و مي ميره ...!
نمي پرسه چرا زنده ام و چرا مي ميرم ....فقط زندگي مي كنه و ميميره ....!
من در برابر معناي زندگي گوجه فرنگي شرم سارم ....!
اين ترس لعنتي چه جوري وارد من شده و داره خشكم مي كنه ...
سه شبه خواب به چشم هام نمياد...
اين بار كه ازش فرار نمي كنم چشم انداخته توي چشم هام و نمي دونم چشم كدوممون داره از حرارت
ناشناختگي مي سوزه ؟!
روز و شب بي دليل دارم از شكل كتاب هاي روي هم چيده شدم ...
از آهنگ هايي كه سالهاست گوششون دادم يا ندادم ...
از دست هاي مادرم با رگ هاي برجسته اش ...
از سفيدي صورت خواهرم ...مي ترسم ....
قلبم هر لحظه امكان داره بياسته ...
شدم مثل كسي كه بعد از سالها از كما در اومده ...
حتي اسم خودم رو هم يادم نمياد ....!
توي دلم اين گار بچه ها دارند تخم زرد آلو مي شكنند
و پوسته هاشو زير پا هاشون غرچ غرچ له مي كنند ...
تمام نسوج بدنم داره از هم گسسته مي شه ...
مي دونم ...ترس بشر يك توهمه ....
حالت لرزان من يك جهله كه خودم از خودم دارم ....
پس اين بغض طغيان گر كه بيخ گلوم رو داره فشار مي ده چيه ؟
حالا كه حتي صبح ها هم كه از خواب بيدار مي شم موهاي سرم هم مرتبه ....
همه چيز مرتبه ...
همه چيز توي من داره به هم مي ريزه تا دوباره ساخته بشه ...
مي خوام اين قدر بترسم ...
اين قدر بترسم كه ديگه چشم هاي سرخ شده ترس به وحشتم نندازه !
مي خوام اين سگ وحشي تا اون جا كه مي تونه توي تخم چشم هام پارس كنه و دندان نشون بده ...
قدم از قدم بر نمي دارم ...
اين ناشناخته هاي درونم چيه كه با اومدنشون به سطح اين قدر هولناك مي شه ...؟
ديگه نمي تونم بنويسم ...داره كم كم از كيبورد هم ترسم مي گيره !
آدم واقع بيني نبودم و نيستم .. واقعيت من رو آزار مي ده .
هميشه اطرافم رو اون جوري ديدم كه درونم تعيين كرده .
چون واقعيت برام وجود نداره . جامعه شناسي من رو مي ترسونه ،
آمار به وحشتم مي ندازه ،
اخبار كه گوش مي دم دل پيچه مي گيرم ....!
وقتي آقاي سالي از روي مهرباني شروع كرد به حرف زدن از واقعيت هاي زندگي ،
چهار ستون بدنم مثل درخت هاي پر شاخ و برگ توي طوفان شروع كرد به لرزيدن !
من نمي خوام بدونم مردم چه جوري زندگي مي كنند ...!
چون جامعه برام هيچ تعريفي نداره ...
يك سري الگو هاي از پيش تعيين شده است كه مردم مثل مورو ملخ توي اين قالب ها جا مي گيرند
و نمي دونند دارند رو دست مي خورند ...
نمي دونند با اين جامعه دارند زندگي پيشينيانشون رو زندگي مي كنند !
خودم رو ، نفس كشيدنم رو، زندگي ام رو، با آقاي سالي قسمت كردم ،
چون اون مثل هيچ كس زندگي نمي كرد ...قانون هاي خودش رو داشت ....!
منم وارد قانون هاي زندگي اش شدم ...
تا همون جوري كه جامعه رو توي ذهنم نابود كردم فرديتم رو هم در وجودش حل كنم .....
چون براي زندگي كردنم حتي به فرديتم هم احتياجي نيست ....
چون براي زندگي كردن به هيچ چيزي نيازي نيست !
حالا هم مي خوام كل جهان بيرون رو در سكوت فرو كنم ...
اين شهر شلوغ است !
نفرين بر اين شهر ...بر اين جاده هاي شلوغ پر ادم ...
كه از هر طرفي كه مي ري هيچ صدايي نمي شنوی جز ضجه هاي پير و جوون ...
ضجه هاي بچه هاي بي غذا كه از بس گشنه گي كشيدند ناي نگاه كردن هم ندارند !
نفرين بر اين چراغ هاي پر از برق ...بر اين تكنولوژي مسموم !
نمي خوام بمونم ...اين جا، زيراين فشار هواي شهر ...مي خوام برم ...
مي خوام چمدانم رو بر دارم و بقيه عمرم رو در سكوت و نگاه بگذرونم ...
مي خوام تمام دوستانم رو فراموش كنم ...مادرم رو ...خواهرم رو ...
موسيقي غم بار گذشته ام رو ...
مي خوام تصاوير كافه هاي شلوغ و پر آدم رو از ياد ببرم ...
مي خوام برم ...مي خوام به جايي برم كه حتي هويت انساني ام رو فراموش كنم ...
جايي كه جزيي از خاك و آب و درخت بشم ...!
مي خوام بميرم و اجزاي وجودم در خودم تجزيه بشه و دوباره از خودم به دنيا بيام ...
من از مرگ مي ترسم ...از آنفولانزاي خوكي كه مد شده توي اين تعفن مدرن مي ترسم !
از گدا هاي آفتاب سوخته اين شهر مي ترسم ...
از اخبار بمب و جنگ و بي عدالتي مي ترسم ...
من از دنياي آدم ها مي ترسم ...
مي خوام برم ...برم و توي ملافه هاي شسته شده و لاجورد زده روي بند گم بشم ...
مي خوام برم و كز كنم زير پشه بند و بغل مادربزرگم قصه حسن كچل رو بشنوم !
مي خوام در شيريني قندِ هندوانهﺀ وسط ِ مرداد خوابم ببره ...
مي خوام جهان رو از ياد ببرم ...
مي خوام برم و كنار آن ديگري دلم براي هيچ كس و هيچ جايي تنگ نشه !