*.... نسبم شايد
به زني فاحشه در شهر بخارا برسد........
- يك سوال دارم دوست دارم جوابش رو بشنوم .
از هر كسي با هر سطح فكري....
به چه زني فا حشه ميگن؟ دقيقا چه ويژگي هايي بايد داشته باشه؟
فاحشه گي ظاهري است يا ما توي ذهن مان هم ممكنه فاحشه باشيم؟!
پ.ن................................................................................................
مرا لمس كردي
و من
از آبهاي سرد
به آبهاي گرم گريختم!
*چشمهاش را باد اين گار از جزيره اي ناشناخته به اين جا آورده بود .كشتيي بي لنگر در ساحلش تاب
مي خورد . اين گار چشم هاي من بود كه به حلقه هاي دود مي نگريست به سرزميني نامسكون .
* هر دومون رو اين گار پيغامبري در هم دميده بود كه با سكوت به هم نگاه مي كرديم و دم نمي زديم.
نمي تونم انكار كنم ميل لمس انگشتانت رو كه به آبها اشاره مي كرد به اندوه درخت ها!
* من وجودم چند پاره است نقاشي باران خورده اي كه نقش هاش در هم تنيده اند. مي ترسم در كف
دست هات بر ملا بشم سكوتم فاش شود .
بايد دست هات رو ميگرفتم و تمام اندوه لانه كرده در سكوتت را به جان مي مكيدم و ..............
پ.ن. احساساتم تند و گرماي درونم سرسام اوره اگه چيزي رو دوست بدارم خودم رو به تمامي در آن
مي اندازم!
پ.ن2. به شدت بريده بريده حرف زدم افكارم پاره پاره است ...............................
اي واي اگر گم شده ام
تو باشي !
*صلاح كار كجا و من خراب كجا!
تفاوت ره بين كز كجاست تا به كجا!
توي زندگي هر كس پر از ارزوست ارزوهاي حقيقي و نماديني كه دوست داشته بهش برسه. منم پر از ارزو هستم
وقتي كوچك تر بودم خيلي كوچك دوست داشتم بندباز سيرك بشم .ارزوي نماديني بود الان كه درست فكر مي كنم مي
بينم بزرگترين ارزوم اينه كه به تعادل برسم مثل همون بند باز كه علي رغم كشش هاي دو طرف مستقيم حركت مي كنه
و نمي افته.نيرو هاي عجيبي در انسان هست كه هر لحظه به سمتي متمايلش مي كنه .منم مثل همه هزار بار افتادم هزار
بار با مخ پرت شدم. ولي هنوز ارزو دارم به تعادل برسم. شايد بزرگترين مشكلم اينه كه هيچ وقت نتونستم بين واقعيت
و خيالات خامم تفاوت بزارم .بين درون تاريك و ترسناكم و چهره اجتماعي ام.بين خشونت و گرماي سرسام اورم و
سردي و سكوتم. (حتما اگه يك روانشناس اين رو بخونه مي گه دچار اختلال چندگانه گي شخصيتم ولي فكر ميكنم همه
ما اين دو قطب نيرو رو داريم فقط تا حالا بهش درست فكر نكرديم) . ادم وقتي شروع ميكنه به تحليل شخصيت خودش
اين گار داره خود ش رو به قتل مي رسونه چون صراحت واقعي ادم ها در مورد خودشون مثل تيغ جراحي مي مونه.
من هنوز مي مونم از حرف كساني كه معتقدند نيروي مطلقي در عالم هست . اخه اگه خداوند رو از درون خودمون بسط
بديم و بگيم همون ساخته ذهن ماست ولي در ابعاد بزرگتر ولي مطلق بناميمش پس تكليف اين نيرو هاي متضاد چي
مي شه؟ تكليف اين ارواح زنده و مرده درونمون چي مي شه اين تاريكي و روشنايي اين جدال بي پايان خير و شر؟
نمي دونم شايد ذهنم هنوز به قدري رشد نكرده كه بتونم مطلق رو دريابم نمي دونم.......................!!
(اين تفكرم خيلي شبيه اقوام بدوي است !)
در هر صورت من انساني هستم دوگانه كه دوست داره نيافته!
پ.ن. يك چيز بي ربط بالاخره صداي پسر كانسپچوال رو شنيدم! از شنيدن صداش خوشحال شدم! يك دفعه دلم براي
حرف زدن جدي و سيگار كشيدن باهاش تنگ شد!!
پ.ن2. روز مادره . مادرم يك جمله داره بد نيست بگم: آدم سگ بشه، مادر نشه!
كوشش بيهوده به ز خفتگي
يار دوست دارد اين آشفتگي
بالاخره از آشفتگي در آمدم . باورتون نميشه توي اين مدت چه بر من گذشت هزار تا آيينه روي سرم شكست و من بايد
از اين تصوير هاي هزار شكل به يك تصوير مي رسيدم.
مي دونم دغدغه هاي من پايان نداره . كنكاش هاي دروني من بي انتهاست .من نمي دونم توي اين سالها چه چيزي رو
گم كردم .خودم؟ خدا؟ نجابت؟ كثافت؟نمي دونم .هميشه دارم دنبال يك چيز مي گردم يك چيزي كه نيست و نبودنش
پريشانم ميكنه . اين رو ميدونم كه وقتي به يك نقطه اي رسيدي به يك تفكر نمي توني انكارش كني نميشه .هر چي زور
بزني نمي شه. توي يك سال در رو روي همه چيز بستم يك سكوت محض كه حتي صداي غژ غژ لولاي دري هم توش
نبود .من بودم و سايه خودم گاهي كنارم گاهي روبروم گاهي پشت سرم. نمي تونم بگم اين رهبانيت يك ساله چقدر
بزرگم كرد و حالا من يك دختر 24 ساله هستم با چهره اي امروزي و با دروني به قدمت هزار سال.
هزار سال ! دقت كه مي كنم مي بينم چقدر آدم در من هست ادم هايي با چهره هايي مختلف با مليت هاي مختلف !
الان ديگه دلم مي خواد از پيله ام بيرون بيام ! ولي نمي دونم پروانه من مرده است يا زنده!
پ.ن. يك زماني دوست هاي زيادي داشتم ولي به خاطر روزه رابطه ام همه رو كنار گذاشتم الان دوست هايي كه دارم
بي نظيرند انديشه هاي بلندي دارند ولي دلم مي خواد دايره اجتماعي ام گسترده تر بشه!
دوست دارم با آدمايي كه اين نوشته هاي من رو مي خونند و با اين كله درهم برهم من حال ميكنند، دوست باشم
البته خارج از اين صفحات سرد وب . كي حاضره؟( هر كس به اين تكه اخر برسه حتما ميگه عجب آدمه گستاخي! )
من يك پوچ تهوع برانگيزم!
هر چه قدر تلاش ميكنم، هرچه قدر خوبم، به لجن مي رسم ، به كثافت به استفراغ !
دليلش رو هم هيچ وقت نفهميدم .شايد چون دارم در عالمي سير مي كنم كه مبهمه خياليه و نيست!
آدم ها رو در دنيايي تماشا مي كنم كه ذهنيه ، واقعي نيست!
پدرم ميگفت اگه دار قاليه آدم رو با سياه ببافند تا آخرش سياه مياد بالا !
منم اين گار شدم نقش قاليه سياه پدرم كه الان زير خلوار ها خاك خوابيده!
پدر ،پدر، پدر، حسرت نداشتنش از وقتي خودم رو مي شناختم با من بود؛
چه موقعي كه زنده بود چه حالا كه مرده!
حسرت داشتن مردي كه در بوي مردانگي اش نفس بكشم و احساس امنيت ازم بالا بره!
اين گره هاي كور درونم داره ديوانه ام ميكنه .
تا حالا شده در عين حال كه مي دوني سرشار از نيرو و تواني و در همون لحظه خودت رو اين جوري
تعريف كني! يك پوچ تهوع برانگيز !
من هيچي نيستم ! اين داره روحم رو مي جوه مثل موريانه ، مثل خوره ، مثل جزام........
حرف هام داره تو سرم پيچ پيچ ميزنه مثل وقتي كه اسهال داري ولي اين گار اين دل پيچه لعنتي خوب شدني
نيست!
از تنهايي خودم نفرت دارم ! تنهايي كه حتي شبها هم خوابش رو مي بينم . از وضعيتم خسته ام ... دنبال
راه چاره ام ! يكي بهم بگه چه كنم! هان! چه كنم؟
پ.ن. از نوع نگارشم مشخص كه چقدر درگيرم و پراكنده !
اين حق رو بهتون مي دم بعد از خوندنش فضيحت نثارم كنيد................................
*مي خواستم
بگويم دوستت دارم،
كه آنها آمدند،
مثل سكسكه اي
ميان يك
آواز!
مي خواستم يك چيز هايي بنويسم ولي هر كاري كردم نشد كه نشد . افكارم مثل ميخ چسبيدند به ته كله ام
و كنده هم نمي شوند.روزها هم يكنواخت و با ضرباهنگ هميشگي اش داره طي ميشه . من هم گيجم از اين كه كيم و
دنبال چي مي گردم. گاه به دنبال قاصدكي تا انتهاي زمان مي دوم و گاه از درك يك كلمه ساده مثل سلام در مي مانم.
كاش مي تونستم اندازه يك ظرف هوا بشم و درون خنده هاش گم .
كاش مي تونستم از وجود بي در و پيكرم از ساقه هاي رشد كرده در سرم براتون حرف بزنم .
آه پروردگار ابرها ........................................... سكوت مي كنم مرا سر سخن نيست................
در صفحات سفيد كاغذ
به دنبال چه مي گردم ؟
به دنبال خودم؟
يك چيزي چند وقت فكرم رو مشغول خودش كرده .
اون چيزي كه به نام ادبيات در حوضه شعر و قصه تعريف شده بر گرفته از تخيلات ذهني انسان است.
يعني برداشت ذهني فرد از واقعيت و بيان ان به صورت مخيل .
خوب تا اين جا همه چيز مرتب ولي آيا اون چيزي كه به نام هنر پورنوگرافي يا قصه ها و شعر هاي از اين دست
در حوضه ادبيات مي گنجد؟
ما در ادبيات واقعيات و مفاهيم رو در پرده هايي پنهان ميكنيم و فرد به عنوان كاشف در متن و نوشته
به دنبال سر نخ مي گردد .
در اين دست فرد با يك سطح مواجه مي شود سطحي كه هيچ لايه زيرين يا زبرين ندارد.
هيچ لايه اي وجود نداره كه بشود به ان پي برد .
و اين در واقع يعني از بين بردن يكي از كشاننده ترين اميال در انسان: كنجكاوي !
يا از يك ديد ديگر چقدر اين هنر به حض ادبي ما كمك ميكنه يعني در واقع اون چيزي كه ما به عنوان
لذت ادبي ازش نام مي بريم؟ چقدر قابليت اين رو داره كه صناعات ادبي به دوش بكشه ؟
يا اصلا ادبيات يعني اون چيزي كه ما از استعارات و تشبيه هاي بي بديل سعدي ميشناسيم
يا از نمايشنامه مثلا كودك مدفون سام شپارد؟
يا كه نه ادبيات يك بخشي اش شامل تصاوير واضحي مي شه كه بدون هيچ ابهام و چند گانه خواني اي
در اولين مرحله از تفكر باقي مي ماند .
و فرد رو از لذت ازادي ذهن و پرواز خيال محروم ميكنه.
چون در عمل گره اي نيست كه به كمك اون تو بتوني ذهنت رو در گير كني و به ابعاد مختلف متن برسي.
پ.ن1. ما به تعداد مردمان زنده و مرده دنيا يك نوع نگاه دار يم همه از پيچيذگي لذت نمي بردن.
و همه هم از يك تصوير عريان!
پ.ن2. از ديد روانكاوي كساني كه به نوشتار شعر و قصه روي مي اورند از بار ليبيدويي شديد تري بهره مند هستند.
خوب دقيقا اين ليبيدو مي تونه به دو سمت راه پيدا كنه :
ميتونه يكي رو بكنه موراكامي با اون نگاه موشكافانه اش .
يكي ديگه رو مثل آملي نوتومب مجبور كنه كتاب خرابكاري عاشقانه رو بنويسه!
پ.ن3. بالاخره اين در حوضه ادبيات يا در كل هنر جاي مي گيره يا خير؟
بگذار
در تمام شهر
بپيچد..........
تمام كودكي من توي كابوس گذشت توي يك سرداب نمدار.
گذر لحظه ها توي اون دوران برام مثل چكه كردن بارون بود روي يك آدم برفي . چكه هايي كه صورتم رو ذره ذره
سوراخ كرد.
الان هم گاهي اوقات تلخيي رو زير زبانم حس ميكنم كه طعم همون روز ها رو داره.
آره بزرگ شدم خيلي بزرگ ولي ترس هام هم با من بزرگ شد مثل يك حباب صابون بزرگ بزرگ......
هنوز دارم براي حال خوب ميجنگم براي شاديي ناب، پر رنگ. مثل شراره هاي اتش.
بعضي اوقات از اين كه خودمم و خودم، براي ثابت كردن خودم، ماتم مي بره.....
خودم خودم .... خودي كه در صفحه ساعت در جدال ثانيه ها داره گم ميشه ......................
ولي نه ....نه......نه.......
ديگه نه ......نه.......نه.....
بايد از تصوير پنهانم در سنگ يك شكل بسازم، يك تصوير، يك نشانه .
ديگه دلزده ام از گمگشتگي، از حل شدم در دقايقي كه مال من نيست.
آهاي مي شنويد ؟ اره با شماهام .........................................
بايد از خودم يك معجون بسازم معجون درخت افرا!
*زير چرخ هاي قطاري
كه سوت ميكشد مانده ام.
نفس هايم خس خس ميكند،
پلك هايم چسبيده اند،
به ياد مي اورم
نجات دهنده در گور
خفته است!
ريه اي ميخواهم تا مرز جنون
تا تمام سيگار ها
تمام شود
تا اين دو خط موازي
به هم برسند.
چرا سيگار بايد كشيد؟
دليل نكشيدنش رو مي دونم.( خوب از نظر اخلاقي هم به خودم ضربه ميزنم، هم به ديگران، هم به جيبم!)
ولي چرا ميكشي؟
فكر نمي كنم افراد زيادي در اين زمينه حرف زده باشند!
سيگار دو تا فعاليت رو در بدن به شكل متضاد انجام مي ده. در آن واحد هم تند سازه، هم كند ساز.
جزء موادي كه تمركز رو بالا مي بره. احساس خستگي رو هم به طور موقتي كم مي كنه.
حالا نمي دونم ما به شكل اكتسابي سيگاري ميشويم يا نه يك انتقال ژني؟
شايد افراد خانواده ما وقتي ما بچه بوديم و سيگار ميكشيدند بعدش مهربون تر و ارام تر بودند .
براي همين ما نا خوداگاه شرطي شديم نسبت به سيگار! فكر كرديم سيگار آراممان ميكنه
و به عبارتي ما سيگاري شدن رو ياد گرفتيم.
فرويد يك مبحث داره در مورد رشد رواني – جنسي ادم ها .
توي اون قسمت ميگه آدم ها چند مرحله رو از كودكي ميگذرانند تا به رشد كامل برسند .هر كدوم از اين
مراحل يك سري ويژگي هايي داره. بسياري از ما در بزرگ سالي علايمي از اون مرحله رو نشون مي دهيم.
مثلا اولين مرحله مرحله دهاني است . كه كودك از طريق دهان تحريك ميشه و بيشتر فعاليت عمرش ر و تا
2 سالگي از طريق دهان انجام مي ده و گيرنده صرف است.
يا مثلا مرحله مقعدي كه كودك دستشويي رفتن و بهداشت رو ياد مي گيره.
حالا فردي كه ويزگي دهاني داره و در اون مرحله تثبيت شده، در بزرگ سالي گرايش به حرف زدن خوردن
الكلي شدن سيگار كشيدن و.... رو داره . اين ادم هاي عصبي رو ديديد كه وقتي شرايط به هم مي ريزه ، تند
تند حرف ميزنند يا سيگار ميكشند .اين همون ويژگي دهاني است.
يا فردي با ويژگي هاي مقعدي، يا وسواسي است يا شلخته و كثيف.....
اين افراد هم اگر اوضاع بد بشه، وسواسي تر ميشوند و گروهي شان هم شلخته تر...
طبق اين نظريه سيگاري شدن ما ريشه در رشد رواني مان از كودكي داره.
شايد يكي از راه هاي ترك هم بر طبق اين نظريه جايگزين كردن يك محرك دهاني باشه به جاي سيگار.....!!!
نمي دونم شايد هم وقتي احساس انفعال ميكنيم ، يك احساس پذيرندگي، آتش زدن سيگار بهمون
يك حس فعل گون
بده......شايد ........
هيچ شر مطلقي در دنيا وجود نداره شايد سيگار هم فوايدي داره كه بشر امروز ازش بي خبره ! شايد!!!1
پ.ن۱.وقتي براي اولين بار بوسيدمش طعم گس يك سيگار نصفه رو ميداد.
پ.ن2. يك سيگار دارم .كي حاضره با هم شريكي بكشيم؟؟