به خواب مي روي
از نشئگي پستان هايم
و من
فكر مي كنم
پستان دارم!
دير يا زود بايد لاشه تو رو هم قاطي بقيه زباله ها دفن كنم ...ولي سايه ات كه روز و شب مثل مردار سگ
چشم مي اندازه به حفره زنانگي ام ... نمي دونم ... خلاص شدن ازت محاله... از هر طرف مي رم هستي
چشم و بدن شهوت الودت كه در انتظار يك سگ خوابگي جانانه است دنبالم مياد.... بايد فرار كنم ... به لبه
پرتگاه مي رسم باز تصوير توست كه اون پايين تكرار مي شه...بند بند وجودم تجزيه شده در هواي متعفن
عشق ... عشق... عشق... انگشتانم الوده است ، زهدانم از كودكان به دنيا نيامده خون الوده است ....
مفري هست ؟
جايي هست؟
پناهي هست؟
بايد بروم....
پ.ن. در برابر پرستش و كرنشم ، ميل غريبي دارم كه نابودت كنم ... و مثل يك كوزه
منقش سفالين دفن ات!